رسم مسافر

امروز خار های بی وفایی خاک زمین به دور پاهایم پیچید اروم

نشتم و تک به تک شاخه هارو شکستم و باز کردم تمام خارها

را ...اما دستهایم زخمی شدو کمرم خمیده نگاهی کردمو خدیدم

و گفتم: تو میمانی و من میگذرم این رسم مسافر رفتنی است...

/ 4 نظر / 18 بازدید
خدا نزدیک است

سلام دوست عزیزم مطلب زیبایی بود همچنین مطلب قبلیت و گفتگوی صمیمانه با خدا خیلی به دلم نشست.ممنون شاد باشی در پناه حق

خدا نزدیک است

گفتم شبي به مهدي بردي دلم ز دستم من منتظر به راهت شب تا سحر نشستم گفتا چه کار بهتر از انتظار جانان من راه وصل خود را بر روي تو نبستم گفتم ببخش جرمم اي رحمت الهي شرمنده تو بودم شرمنده تو هستم گفتا هزار نوبت از جر م تو گذشتم پرونده تو ديدم چشمان خود ببستم

وبلاگ یک پسر خوب !!!

[گل]زیبا بود [لبخند]