نقطه چین تا خدا

اینجا خونه دل تنگیهامه ... ازاین جا همه ی حرف ها مستقیم ارسال میشه برای خدا

یادت میاد وقتی خدا داشت بدرقت میکرد بهت چی گفت؟؟

هنوز اون صدای اروم که توی گوشم پیچید رو یادمه که خدا بهم گفت:

جایی که داری میری مردمی داره که میشکنندت نکنه غصه بخوری من همیشه و همه جا باهاتم ... تو تنها نیستی... توی کوله بارت عشق میگذارم که بگذری... قلب میگذارم که جا بدی ... اشک میدم که همراهیت کنه ... دوتا بال میدم که هروقت روی زمین سوختی پرواز کنی و توی اسمون اوج بگیری .... و مرگ میگذارم که بدونی برمیگردی پیشم ...

خدا این ها و بهم گفت و منو گذاشت روی زمین کوله بارم سنگین بودو قامت من ظریف با دست های کوچک کودکیم کوله بار سنگین مو بر روی زمین کشیدمو راه افتاد کمی که از راه را طی کردم خسته شدم از سنگینی بار ... کوله بارم رو باز کردمو دوتا از اون هدیه هایی که خدا توی کوله بارم گذاشته بودو  برداشتمو روی زمین انداختم و راه افتادم  نمیدونم چی بود اما خیلی بزرگ بود سفید و خوشگلبودند به راهم ادامه دادم راه طولانی بود و پر از پیچ وخم پر از فرازو نشیب از راه و بارم خسته شده بودم نشستمو کوله بارمو باز کردم یه حس قشنگو از توش برداشتم یه حس پر از رنگ های قشنگ از جنس نور بلند شدمو به راهم ادامه دادم رفتم و رفتم دیگه مثل اون بچهگیم کوچیک نبودم به هر جای سر میزدم اطرافمو پر از زیبایی پر کرده بود خواستم از اون زیبایی ها بردارم که یادم افتاد کوله بارم پر ِ .... نشستمو هرچی توش بود خالی کردم یه چیزی مثل اتیش داغ بود قرمز بود همون که برشداشتم دستام سوزوند تند رهاش کردم... دستام از حرارتش سوخت ... ته کوله پشتیم چنتا قطره ابی رنگ پیدا کردم وقتی گرفتم توی دستام سوزش سوختگی دستام  اروم شد .... کوله بار دیگه خالی بود  بعد بلند شدمو پر از زیبایی های اطرافم کردمواز هر چیزی برداشتم و رفتم ....

رفتم انقدر به راه ادامه دادم که پاهام سوخت ... دلم شکست ... چشم هام ترک برداشت... دلم تنگ شد ... تنم پر از زخم ... وخسته

یه گوشه نشستم تا از کوله بارم چیزی پیدا کنم برای مرهم زخم های تنم .. چیزی که بشه شکسته های دلمو باهاش چسبوند... یه چیزی که باهش از روی زمین بلندشم تا نخوام با پا های سوخته و زخمی راه برم ... قطره ابی که به چشم هام بزنم ... اما ...

اما هیچی نبود کوله بارم پر از گناه بود که فقط دست هامو میسوزوند ... کوله بارمو خالی کردم ... تمام گناه هامو ریختمو داشتم فکر میکردم که  یه لحظه خدا صدام کرد...

اومد کنارم نشست و گفت : اون دوتا هدیه بزرگ و سفید رنگو یادته که از کوله بارت انداختی بیرون اون دوتا بال بود برای پرواز ... دوتا بال گذاشتم که هر وقت پاهات توان راه رفتن نداشت پرواز کنی ... اون حس قشنگ و یادته اون حس زیبایی که از جنس نور بود ... اون یاد خدابود وقتی انداختیش خیلی دلم از دستت گرفت ... اون هدیه قرمزی که سوزوند دستاتو یادته ... اون عشق بود گذاشتم توی کوله بارت تا دلت نشکنه .... یا اون قطره های ابی رنگ ... اون ها اشک هایی بودند که گذاشتم تا چشم هات ترک برنداره ...گذاشتم تا هر وقت تنت زخمی شد روش مرهم بذاری ... گذاشتم تا اگر نیمه را در تاریکی منو گم کردی با اون منو پیدا کنی ... اما تو همه رو خالی کردی ...

فقط یه چیزی واست مونده اون دوتا طناب که بند های کوله پشتیت شده.. تو یه نگاه بهشون بنداز من می دونستم که توی راه هرچی داری میذاری زمین  برای همین این هارو بستم به عنوان بند های کوله پشتید تا هیچ وقت نتونی از خودت جدا کنی ... این ها بند های امید .... تو بدون اینها نمیتونی زندگی کنی این ها بندهای نجات ... اون هارو بده به سمت اسمون تا باهاش دوتا بال و قطره های اشک و عشق و یادمو بفرستم تا دوباره کوله بارتو پر کنم ... فقط یه چیزی رو یادت باشه ... اگر این دوتا طناب از کوله بارت جدابشه همه چیز تمومه ..........

مواظب این دو طناب باش یکیشون امید خدا به تو و یکی دیگه امید تو به خدا

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |