نقطه چین تا خدا

اینجا خونه دل تنگیهامه ... ازاین جا همه ی حرف ها مستقیم ارسال میشه برای خدا

دنیام ساکته زنده ام

اگر چه سرد

پس روی سنگ  قبرها دنبالم نگرد

پشت خدا غایم شدم تا شاید

در امان بمانم از زخم های  زبانت

                    این جا در گوش خدا از همه بندها شکایت میکنم

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

اسمان لرزید ....

ابرها غریدند ....

اما باز هم بارانی نیامد !

این بار کدامین گلبرگ از اشک های اسمان ترسید ؟

که بازهم بارانی نیامد!!!

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

می گویند ارام بنشینمو سکوت کنم....

 شاید خدایم حرفی برای گفتن داشته باشد !

من به انها میگویم که من حرف های خدایم را در ثانیه ثانیه زندگی میبینم

             ""حرف های خدا را باید دید انها شنیدنی نیستند""

نوشته شده در شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

امروز خار های بی وفایی خاک زمین به دور پاهایم پیچید اروم

نشتم و تک به تک شاخه هارو شکستم و باز کردم تمام خارها

را ...اما دستهایم زخمی شدو کمرم خمیده نگاهی کردمو خدیدم

و گفتم: تو میمانی و من میگذرم این رسم مسافر رفتنی است...

نوشته شده در جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

سلام خدا

منم با دلی شکسته اومدم با دلی پر از گلایه اومدم ... اومدم دست های خالی مو بهت نشون بدم اومدم بگم که چقدر خواستم اما ... اما نشد ... خدا صدامونشنیدی اون موقعی که صدات میزدم چقدر ازت خواستم... پس چرا این طور شد ؟؟؟؟ چرا دعام اجابت نشد ... نکنه مارو فراموش کردی ... یا شاید انقدر قاطی لجن زار این دنیا فرو رفتم که منو ندیدی ... شاید خسته شدی از دست من ... نکنه گذاشتی رها بشم  واسه ی خودم ...

نه خدایه خوبم من درسامو خوب یادمه ... یادمه روی تخته سیاه زندگی اولین جمله ای که نوشتی و واسم دیکته کردی این بود " من همیشه باهاتم "

یادمه زنگ املا میگفتی دست منو رها نکن تادرست راه بری روی خط زندگی ... زنگ ریاضی میگفتی توی کلاس درس من همه بنده ها مساویند میگفتی جمع ببند خودت رو با حضور من یادمه تقسیمو وقتی یادم دادی که دو دوست بودیمو یه سیب ... زنگ انشا یادته بهم گفتی بخواه هر انچه دوست داری ...زنگ انشا... این دوست داشتنی ترین زنگ مدرسه ما بود ... یادمه خدامیگفت اینجا فنون انشا نویسی رو میگم  تو یه دنیا که رفتی هر وقت خواستی انشا بنویسو بده ...جلسه اول گفتی که ما فقط یک موضوع داریم و اونهم " هر چه دوست دارد دل تنگت بخواه ".. یادمه که بهم گفتی مطابق قانون لطفم  هر انشا یی که نوشته بشه سریع اجابت میشه... خدایا نوشتم انشایی را که باید نوشته میشد ... خواستم ازت انچه را که دل تنگم طلب کرده بود ... خدایا اون برگه انشا رو من واست ارسال کردم ... و با هزار امید منتظر اجابتش بودم ... خوب یادمه سر کلاس درس هروقتی نمره بد میگرفتم اخم میکردمو گریه میکردم اولش نگام میکردی و بعدش هر چی میخواستم میدادی... اما حالا چی ؟؟؟ امروز که روی برگه انشام یه خط بزرگ قرمز کشیدی اونو پس فرستادی  فهمیدی چه حالی شدم... حالا نشستمو زار گریه میکنم ... که چرا انشامو پس فرستادی ... اما من میدونم که بدی از من بوده شاید غلط املایی زیاد داشتم ... شاید با خط بدی نوشته بودم ... خدایه خوبم حالا گریونم  و دلشکسته ... اما انقدر عزیزی که حالا هم که برگه انشا مو پس زدی خودمو پس نزدی ... خوشحالم که تو اغوشت گرفتیو اروم اروم اشک هامو پاک میکنی ... قول میدم دیگه انشا بد ننویسم ... میرم تا تمرین کنم درست نوشتن رو ... فقط ازت میخوام که هیچ وقت منو از سر کلاس درس اخراج نکنی

عیبی نداره اگر اجابت نشد دعام

                                                                از نو مینویسم

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |