نقطه چین تا خدا

اینجا خونه دل تنگیهامه ... ازاین جا همه ی حرف ها مستقیم ارسال میشه برای خدا

مادر ......

میخواستم از بزرگی های مادرم بگم .... میخواستم از عشق بینهایتش بگم....... میخواستم از دل دریاییش بگم .......

اما .......

خدایا تو خود میدانی که یک خار در کویر حقیر تر از ان است

که اسمان را تعریف کند ....

و فقیر تر از ان که محبت و وسعت و عشق بی نهایتش را جبران کند

خدایا حقیرم و فقیر و تو غنی و عظیم

تو خود جواب بزرگی اسمانم را بده ........

پ.ن.همیشه ارزوی این که یکبار با تمام وجود بهش بگم دوسش دارم رو کشیدم نمیدونم چرا هروقت به چشماش نگاه میکنم  زبانم توان چرخیدن نداره ای کاش میدونست که چقدر دوسش دارم

پ.ن. گاهی ارزو میکنم که ای کاش انقدر مهربان نبودی ای کاش انقدر صبور نبوی ای کاش انقدر با گذشت نبودی همیشه رنج میرم از اینکه نمیتونم حتی ثانیه ای از عشقت رو جبران کنم

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

این روزا حتی اسمون هم دو دله که بباره یانه !!!!

                                                   مثل دل ادما !!!!!!!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

یا الله گفتم تا از نو شروع کنم از صفر

از همان قطره های باران

یکی از همان نقطه ها  

استین های همتم را بالا زدم

روبه اسمان کردمو گفتم خدایا ره و مقصدم این است

یاری ام کن تا این بار بر خاک زمین نخورم

و انگاه خدارا دیدم که زودتر اماده ی راه است

        و گفت:  فقط در راه رهایم مکن من رهایت نخواهم کرد

                                       

نوشته شده در پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

دنیام ساکته زنده ام

اگر چه سرد

پس روی سنگ  قبرها دنبالم نگرد

پشت خدا غایم شدم تا شاید

در امان بمانم از زخم های  زبانت

                    این جا در گوش خدا از همه بندها شکایت میکنم

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

اسمان لرزید ....

ابرها غریدند ....

اما باز هم بارانی نیامد !

این بار کدامین گلبرگ از اشک های اسمان ترسید ؟

که بازهم بارانی نیامد!!!

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

می گویند ارام بنشینمو سکوت کنم....

 شاید خدایم حرفی برای گفتن داشته باشد !

من به انها میگویم که من حرف های خدایم را در ثانیه ثانیه زندگی میبینم

             ""حرف های خدا را باید دید انها شنیدنی نیستند""

نوشته شده در شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

امروز خار های بی وفایی خاک زمین به دور پاهایم پیچید اروم

نشتم و تک به تک شاخه هارو شکستم و باز کردم تمام خارها

را ...اما دستهایم زخمی شدو کمرم خمیده نگاهی کردمو خدیدم

و گفتم: تو میمانی و من میگذرم این رسم مسافر رفتنی است...

نوشته شده در جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

سلام خدا

منم با دلی شکسته اومدم با دلی پر از گلایه اومدم ... اومدم دست های خالی مو بهت نشون بدم اومدم بگم که چقدر خواستم اما ... اما نشد ... خدا صدامونشنیدی اون موقعی که صدات میزدم چقدر ازت خواستم... پس چرا این طور شد ؟؟؟؟ چرا دعام اجابت نشد ... نکنه مارو فراموش کردی ... یا شاید انقدر قاطی لجن زار این دنیا فرو رفتم که منو ندیدی ... شاید خسته شدی از دست من ... نکنه گذاشتی رها بشم  واسه ی خودم ...

نه خدایه خوبم من درسامو خوب یادمه ... یادمه روی تخته سیاه زندگی اولین جمله ای که نوشتی و واسم دیکته کردی این بود " من همیشه باهاتم "

یادمه زنگ املا میگفتی دست منو رها نکن تادرست راه بری روی خط زندگی ... زنگ ریاضی میگفتی توی کلاس درس من همه بنده ها مساویند میگفتی جمع ببند خودت رو با حضور من یادمه تقسیمو وقتی یادم دادی که دو دوست بودیمو یه سیب ... زنگ انشا یادته بهم گفتی بخواه هر انچه دوست داری ...زنگ انشا... این دوست داشتنی ترین زنگ مدرسه ما بود ... یادمه خدامیگفت اینجا فنون انشا نویسی رو میگم  تو یه دنیا که رفتی هر وقت خواستی انشا بنویسو بده ...جلسه اول گفتی که ما فقط یک موضوع داریم و اونهم " هر چه دوست دارد دل تنگت بخواه ".. یادمه که بهم گفتی مطابق قانون لطفم  هر انشا یی که نوشته بشه سریع اجابت میشه... خدایا نوشتم انشایی را که باید نوشته میشد ... خواستم ازت انچه را که دل تنگم طلب کرده بود ... خدایا اون برگه انشا رو من واست ارسال کردم ... و با هزار امید منتظر اجابتش بودم ... خوب یادمه سر کلاس درس هروقتی نمره بد میگرفتم اخم میکردمو گریه میکردم اولش نگام میکردی و بعدش هر چی میخواستم میدادی... اما حالا چی ؟؟؟ امروز که روی برگه انشام یه خط بزرگ قرمز کشیدی اونو پس فرستادی  فهمیدی چه حالی شدم... حالا نشستمو زار گریه میکنم ... که چرا انشامو پس فرستادی ... اما من میدونم که بدی از من بوده شاید غلط املایی زیاد داشتم ... شاید با خط بدی نوشته بودم ... خدایه خوبم حالا گریونم  و دلشکسته ... اما انقدر عزیزی که حالا هم که برگه انشا مو پس زدی خودمو پس نزدی ... خوشحالم که تو اغوشت گرفتیو اروم اروم اشک هامو پاک میکنی ... قول میدم دیگه انشا بد ننویسم ... میرم تا تمرین کنم درست نوشتن رو ... فقط ازت میخوام که هیچ وقت منو از سر کلاس درس اخراج نکنی

عیبی نداره اگر اجابت نشد دعام

                                                                از نو مینویسم

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

یادت میاد وقتی خدا داشت بدرقت میکرد بهت چی گفت؟؟

هنوز اون صدای اروم که توی گوشم پیچید رو یادمه که خدا بهم گفت:

جایی که داری میری مردمی داره که میشکنندت نکنه غصه بخوری من همیشه و همه جا باهاتم ... تو تنها نیستی... توی کوله بارت عشق میگذارم که بگذری... قلب میگذارم که جا بدی ... اشک میدم که همراهیت کنه ... دوتا بال میدم که هروقت روی زمین سوختی پرواز کنی و توی اسمون اوج بگیری .... و مرگ میگذارم که بدونی برمیگردی پیشم ...

خدا این ها و بهم گفت و منو گذاشت روی زمین کوله بارم سنگین بودو قامت من ظریف با دست های کوچک کودکیم کوله بار سنگین مو بر روی زمین کشیدمو راه افتاد کمی که از راه را طی کردم خسته شدم از سنگینی بار ... کوله بارم رو باز کردمو دوتا از اون هدیه هایی که خدا توی کوله بارم گذاشته بودو  برداشتمو روی زمین انداختم و راه افتادم  نمیدونم چی بود اما خیلی بزرگ بود سفید و خوشگلبودند به راهم ادامه دادم راه طولانی بود و پر از پیچ وخم پر از فرازو نشیب از راه و بارم خسته شده بودم نشستمو کوله بارمو باز کردم یه حس قشنگو از توش برداشتم یه حس پر از رنگ های قشنگ از جنس نور بلند شدمو به راهم ادامه دادم رفتم و رفتم دیگه مثل اون بچهگیم کوچیک نبودم به هر جای سر میزدم اطرافمو پر از زیبایی پر کرده بود خواستم از اون زیبایی ها بردارم که یادم افتاد کوله بارم پر ِ .... نشستمو هرچی توش بود خالی کردم یه چیزی مثل اتیش داغ بود قرمز بود همون که برشداشتم دستام سوزوند تند رهاش کردم... دستام از حرارتش سوخت ... ته کوله پشتیم چنتا قطره ابی رنگ پیدا کردم وقتی گرفتم توی دستام سوزش سوختگی دستام  اروم شد .... کوله بار دیگه خالی بود  بعد بلند شدمو پر از زیبایی های اطرافم کردمواز هر چیزی برداشتم و رفتم ....

رفتم انقدر به راه ادامه دادم که پاهام سوخت ... دلم شکست ... چشم هام ترک برداشت... دلم تنگ شد ... تنم پر از زخم ... وخسته

یه گوشه نشستم تا از کوله بارم چیزی پیدا کنم برای مرهم زخم های تنم .. چیزی که بشه شکسته های دلمو باهاش چسبوند... یه چیزی که باهش از روی زمین بلندشم تا نخوام با پا های سوخته و زخمی راه برم ... قطره ابی که به چشم هام بزنم ... اما ...

اما هیچی نبود کوله بارم پر از گناه بود که فقط دست هامو میسوزوند ... کوله بارمو خالی کردم ... تمام گناه هامو ریختمو داشتم فکر میکردم که  یه لحظه خدا صدام کرد...

اومد کنارم نشست و گفت : اون دوتا هدیه بزرگ و سفید رنگو یادته که از کوله بارت انداختی بیرون اون دوتا بال بود برای پرواز ... دوتا بال گذاشتم که هر وقت پاهات توان راه رفتن نداشت پرواز کنی ... اون حس قشنگ و یادته اون حس زیبایی که از جنس نور بود ... اون یاد خدابود وقتی انداختیش خیلی دلم از دستت گرفت ... اون هدیه قرمزی که سوزوند دستاتو یادته ... اون عشق بود گذاشتم توی کوله بارت تا دلت نشکنه .... یا اون قطره های ابی رنگ ... اون ها اشک هایی بودند که گذاشتم تا چشم هات ترک برنداره ...گذاشتم تا هر وقت تنت زخمی شد روش مرهم بذاری ... گذاشتم تا اگر نیمه را در تاریکی منو گم کردی با اون منو پیدا کنی ... اما تو همه رو خالی کردی ...

فقط یه چیزی واست مونده اون دوتا طناب که بند های کوله پشتیت شده.. تو یه نگاه بهشون بنداز من می دونستم که توی راه هرچی داری میذاری زمین  برای همین این هارو بستم به عنوان بند های کوله پشتید تا هیچ وقت نتونی از خودت جدا کنی ... این ها بند های امید .... تو بدون اینها نمیتونی زندگی کنی این ها بندهای نجات ... اون هارو بده به سمت اسمون تا باهاش دوتا بال و قطره های اشک و عشق و یادمو بفرستم تا دوباره کوله بارتو پر کنم ... فقط یه چیزی رو یادت باشه ... اگر این دوتا طناب از کوله بارت جدابشه همه چیز تمومه ..........

مواظب این دو طناب باش یکیشون امید خدا به تو و یکی دیگه امید تو به خدا

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 بسمه رب الکریم

اینجا خونه ی دلتنگیهامه . خونه من خونه ی تو... از این جا نامه ها و پست ها حرف ها و تمام درد دلها مستقیم ارسال میشه برای خدا

نقطه نقطه میره برای خدا

وقتی بارون میاد حس قشنگی پیدا میکنی چون خدا تو وجودت تداعی میشه یه حس زیبا... اما این روزا دیگه خبری از بارون نیست اصلاتا حال فکر کردی چرا خدا اب رو به وسیله ی بارون میفرسته روی زمین ؟ اون که قادر مطلق پس میتونست از دل زمین اب رو بده اما ...

اره این جا یه امای بزرگه ... خدا به بندش میگه جوونی که از دست دنیا خسته شدی ... ای بنده ی ضعیفم که از دست بندهای دیگم رنجیده شدی ... تویی که با کوله بار سنگین توی خیابونا سر گردان  قدم میزنی من میدونم تو چی گم کردی من میدونم که تو دنبال چی میگردی اره سرت رو بلند کن ببین اسمون داره فریاد میزنه و تو را به سمت من فرا میخواند وبعد ...

اره دوست من اسمون فریاد میزنه تا صورتت رو به سمت بالا بیاری و بعد قطره های بارون میاد روی زمین میاد تا بگه اونی که دنبالشی اون جاست برو صدات میکنه

درست فهمیدی بارون یعنی :نقطه چین تا خدا

نقطه نقطه تا خدا

اما این روزا چی ؟ این روزا که کمر ما از بار مشکلات بدتر از دیروز خمیده شد اما... اما چرا دیگه خدا ادرسی نمیده اون که میدونه که ما نیازش داریم اما چرادیگه بارون نمیاد

.... خدایا ماها دلتنگ شدیم ... گمت کردیم... دنبال قطره بارون میگردیم  اما ...

اما خیلی وقته که پیدات نمیکنم تو که دیگه ادرسی نمیدی که من بیام سراغت حداقل ادرس منو بگیر بیا توی دل من اره خدای من اگر قطره های بارن منو میبره پیش تو قطره های اشک من تو را مهمون دلم میکنه

وحالا این شد جاده ی دوطرفه... دل من اگر این روزهابارون نمیاد اما  اشک از چشم ها ما زیاد میاد اگر این روزا دیگه نمیری مهمونیه خدا ...خدا میاد مهمونی تو ...

ممنونم خدا بابت اینکه همه جوره اخرش تویی چه با قطره های بارون چه با قطره های اشک من اخرش تویی ...اخر هردو یعنی:

نقطه چین تا خدا

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |